خرید بک لینک
آخرین خبر/ این شب ها داستان خواندنی « نیوشا » نوشته « لیلا رضایی » را می خوانیم. با ما همراه باشید. قسمت قبل نیوشا گفت: _نه از من متنفرند نه از شما بلکه دوست ندارند دختری از طایفه و قومشان را در کنار شما ببینند شما برای اونا یه ارباب یک مرد غریبه خودشان را دارند و این طرز تفکر عقاید به اونا اجازه نمی ده با دیدن من در کنار شما چیزی بهتری فکر کنند. شاهرخ گفت: _بهتری مثل... نیوشا فورا گفت: _بهتری مثل همکاری صادقانه. شاهرخ لبخندی زد و گفت: _همکاری صادقانه ...بله حتما همین طوره...خب من تا ظهر برنمی گردم قبل از این که پول ها را از گاو صندوق بردارد یک بار دیگر همشمارش کرد بعد از این که کارت تموم شد می تونی بری . سپس پول ها را داخل کیفش قرار داد و قبل از اینکه از اتاق خارج شود نیم نگاهی به نیوشا انداخت و بعد اتاق را ترک کرد. پس از خروج او نیوشا نفس عمیقی کشید.احساس کرد اگر یک دقیقه بیشتر او در اتاق می ماند زیر نگاه پر از عشق و التماسش خرد می شد. بدالزمان همراه شیلا داخل حیاط نشسته بودند که شاهرخ با کیف حامل پول برای رفتن به زمین از کنار آنها عبور کر بدالزمان با صدایی رسا خطاب ...

برچسب: نویسنده: محمد رضا ندوشن تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 10:17

صفحه بندی