خسته و کوفته از سر کار برگشتم، وارد خانه که شدم، همسرم گفت: کفشاتو در نیار، برو یه بسته فلفل و زردچوبه بخر و زودی برگرد که شب مهمون داریم.
شنیدن این حرف در آن موقع ظهر و با آن همه خستگی و بی حوصلگی پتکی بود که بر فرق اعصابم کوبیده شد و مرا به هم ریخت. با خشم به صورتش نگاه کردم و گفتم: معلومه از صبح چه کار می کردی؟ باید می رفتی و ادویه رو می خریدی، من حوصله ندارم.
داخل اتاق رفتم که استراحت کنم، دنبالم آمد و گفت: «یک دنیا کار روی سرم ریخته، باید توی غذا ادویه بریزم، وگرنه خودت سر سفره چشم غره می ری که غذات بو می ده.»به گفته هاش کم محلی کردم و خودم را به خواب زدم. با عصبانیت بیرون رفت و در اتاق را آن چنان به هم کوبید که نزدیک بود چهارچوبش از جا کنده شود.
صدایش را می شنیدم که به دختر کوچولویم می گفت: بیا این پول رو بگیر و برو از مغازه سر کوچه فلفل و زردچوبه و یک بستنی هم برای خودت بخر، فقط زود بیا که منتظرم.
پلک هایم سنگین شده بود و به خواب رفتم که ناگهان با صدای همسرم از خواب پریدم. می گفت بلند شو تینا از نیم ساعت پیش رفته و هنوز برنگشته. برخاستم و سراسیمه دنبالش رفتم. دخترم گریه ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا ندوشن
تاريخ: شنبه
19 فروردين
1396 ساعت: 10:17