به گزارش تابش کوثر در کتاب خیاط شهر ما درباره احوالات شیخ رجبعلی خیاط به قلم سمیرا اصلان پور آمده است : شخصی، تعداد زیادی خانه دوطبقه ساخته بود اما فروش نمی رفت و روی دستش مانده بود، به بنا و نقاش و کارگر هم بدهکار بود اما تا خانه ها فروش نمی رفت باید از دست طلبکار و مامور فرار میکرد.
رجبعلی به او گفت که خواهرت از تو ناراضی است و تا راضی اش نکنی وضعت همین است.
یادش افتاد که ارثیه خواهرش را که پول زیادی هم نبود به او نداده است، پولی جور کرد و بیشتر از سه برابر ارثیه خواهرش را بدستش رساند اما گره از کارش باز نشد.
رجبعلی گفت: هنوز رضایت کامل خواهرت را بدست نیاورده ای، آن شخص به توصیه شیخ رجبعلی، یکی از خانه ها را بنام خواهرش کرد وقتی از رضایت کامل خواهرش نسبت به خود مطمئن شد به او زنگ زدند که سه تا از خانه هایت فروخته شد...!
حکایت دوم : شیخ رو به مومنی کرد و گفت: دستت چه شده؟
گفت: آهن آن را بریده است.
شیخ گفت: آهن نبوده، آه بوده! آن هم آه دختر کوچکت.
برای اینکه دختر کوچولویت را دعوا کردی و در اتاق حبسش کردی.
مومنی گفت: ولی من که او را نزدم!
شیخ گفت: اگر زده بودی که خیلی بدتر ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا ندوشن
تاريخ: شنبه
19 فروردين
1396 ساعت: 10:17