برای زندگی خودم تلاش می کردم و از جان مایه می گذاشتم. پس از ١٠ سال آپارتمانی نقلی جفت و جور کردم و یک ماشین قراضه هم خریدم.
من و آرزو با قناعت و درک متقابل زندگی قشنگی داشتیم. صاحب دو فرزند شدیم اما افسوس که آرامشمان به هم ریخت. هنوز هم باورم نمی شود چنین مشکلی برای زندگی ام به وجود آمده باشد. حدود یک سال و نیم قبل ، در روز تولد ریحانه همسرم برایش یک گوشی تلفن همراه گران قیمت خریدم. می گفت چرا این قدر خودت را به زحمت انداخته ای و… . اما خوشحالی او برایم کافی بود و لبخندش را که می دیدم، دلم باز می شد. آرزو وارد شبکه های اجتماعی شد. او یکی از دوستان قدیمی اش را در فضای مجازی دوباره پیدا کرد. آن ها چند سال از هم بی خبر بودند و با هم قرار ملاقات گذاشتند. این ارتباط، زندگی ام را به آتش کشاند. ریخت و قیافه و حرکات و رفتار همسرم در مدت کوتاهی ١٨٠ درجه تغییر کرد. با اینکه به او اعتماد داشتم اما خون دل می خوردم. اعتیاد او به شبکه های اجتماعی مایه عذابم شد. یک روز هم به چشمانم خیره شد و گفت چه معنی می دهد من هر روز از تو پول بخواهم ، می خواهم سر کار بروم و مستقل باشم. بدون رضایت من و ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا ندوشن
تاريخ: دوشنبه
30 اسفند
1395 ساعت: 1:16