عکاس خونه/ ارسالی از کرمعلی
... بچه که بودیم ، وقتی لباس می خریدیم تا روز عید هر روز تنمون می کردیم و جلوید آیینه خودمون رو نگاه میکردیم و می گفتیم آخ که مثل ماه شدیم ... بعد مامان از اون اتاق بغلیه داد میزد که ، در بیار اون لباساتو فقط همین یه دست و داریا ... اما خب ما می دونستیم که مامان تابستونی ، پاییزی واسمون یه دست دیگه هم خریده بود و گذاشته بود کنار ... بعد روز اول فروردین ، چند ساعت مونده به سال نو لباس رو می پوشیدیم و مدت ها به حباب هایی که از دهن ماهی ها بیرون میومد نگاه می کردیم ، بعد هم بابا یادمون داده بود که قرآن وا کنیم و قرآن بخونیم که سال تحویلمون نورانی بشه ... همه جمع میشدیم خونه ی عمویی که الان ندارمش و آخر شب که عیدی رو ازش می گرفتیم ، می فهمیدیم _ فی _ عیدی امسال چقدره ... مامانمون هم عیدی ها رو ازمون می گرفت تا واسمون جمع کنه ولی بعدا می دیدیم که همون پول نو ها رو به بقیه ی بچه های فامیل میده و به ما می گفت نه اینا پول های شما نیست ... تا سیزدهم شاد بودیم و عیدمون عید بود ... اما انگار چند ساله ، عید فقط واسمون حکم اینو داره که تاریخ های بالای سربرگمون ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا ندوشن
تاريخ: دوشنبه
30 اسفند
1395 ساعت: 1:16