خرید بک لینک
زینب صفری محمد که از صحرا برگشت دل توی دلش نبود که باز هم می تواند «ژیکال» را ببیند یا نه. پیغام داده بودند که حال زنش خوب نیست. این بود که برادرش جای او ایستاد تا محمد به روستا برگردد. چوپان بود. 800 راس گوسفند را 9 ماه آزگار در کوه و صحرا می چراند. یک روز در ماه می توانست پایین بیاید و خانواده اش را ببیند. حالا 15 روز نشده آمده بود ببیند چه بر سر زنش آمده. پاییز بود و باران سیل آسا امان نمی داد. در خانه را که باز کرد مادرش سراسیمه دوید طرفش که اهالی او را برده اند بیمارستان. ژیکال بعد از سه روز دل درد و تب و لرز شدید وقتی به بیمارستان پیرانشهر رسیده بود دکترها گفته بودند آپاندیسش پاره شده و باید عمل شود. آفتاب دیگر پشت کوه های کلالین پایین رفته بود. باد سردی که از قله کوه بلند شده بود محکم توی صورتش خورد. «دست خالی که نمی شود. ماندم تا با پول بروم.» این را مادر محمد گفته بود. معلوم نبود قطره های باران بود یا اشک؛ اما قطره قطره از روی گونه اش سر می خوردند پایین... . داستان کولبری محمد از همینجا شروع شد. درست از همان لحظه ای که این جیب و آن جیب کرده و دیده بود که لنگ یک و نیم ...

برچسب: نویسنده: محمد رضا ندوشن تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 10:53

صفحه بندی