خرید بک لینک
| علی اکبر محمدخانی| چند روز پیش یه ندایی از درونم بهم گفت: «روز زن شده، نمی خوای برای خانومت هدیه بگیری؟» من گفتم: «من که پول ندارم». ندای درونیم گفت: «اشکال نداره، برو النگوهای مادرتو ازش بگیر، بده به خانومت». منم رفتم النگوهای مادرم رو به زور کتک از دستش کشیدم، بردم دادم خانومم، که دیدم باز صدای درونم میاد که «خاک بر سرت، دل مادرت رو شکوندی»، گفتم: «چه کار کنم؟» گفت: «تا دیر نشده، برو انتقام اشک های مادرت رو از خانومت بگیر» هیچی منم همونجا با کمربند افتادم به جون خانومم. بعدم با ناراحتی از خونه زدم بیرون، که باز ندای درونیم اومد و گفت: «انقدر به خودت سخت نگیر، این جوری از پا درمی آیی ها». گفتم: «چکار کنم؟» که دیدم به یه خانومی که کنار خیابون منتظر ایستاده بود،یه اشاره کرد و گفت: من نمی دونم هرجور خودت می دونی، فقط من می گم یذره به فکر خودت باش، مگه آدم چند سال زنده ست؟ می خوام بگم تو وجود یه عده از ما مردها یه همچین نداهای درونی هست که مثل خوره روح و روان زن ها رو در انزوا می خوره و می تراشه...

برچسب: نویسنده: محمد رضا ندوشن تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 10:53

صفحه بندی