عصر به اردوگاه شماره ۹ رمادی رسیدیم. وقتی پیاده شدم یکی از نگهبانان آنجا با کابل به طرف من حمله کرد که با فریاد قاسم در جا میخکوب شد. فرمانده عراقی رمادی ۹ نقیب(سروان) احمد بود من خودم را معرفی کردم. او فکر کرد من عربی نمی دانم به سربازان گفت حق ندارید وی را بزنید. موقع خداحافظی با قاسم او من را بغل کرد و زد زیر گریه که برای خود من هم عجیب بود پول هایی که در پمپ بنزین به دست آورده بودم (هشت دینار و نیم) به قاسم دادم و این تعجب نگهبانان عراقی را بیشتر کرد که این دیگه چه جور اسیری است که پول هم دارد.
چون وسایلی را که جمع کرده بودم در ۳تا کیسه انفرادی بود، سروان احمد به سربازانش دستور دادکه کیسه ها را تا آسایشگاه برای من ببرند. اسرای که همگی در یک سلول بودند بعداً برایم تعریف کردند ما تعجب کردیم چه اسیری که جلو راه می رود و۳ سرباز عراقی وسایل او را می آورند.
خودم را معرفی کردم و در گوشه ای نشستم، چند نفر آمدند و حالم را پرسیدند، متوجه شدم اکثراً بسیجی و رب المشاکل و از اردوگاه شماره ۱۱ هستند. کسانی مثل احمد چلداوی (دانشجو رشته برق و از اهلی اهواز و دکتر فعلی در رشته برق ، چندین بار ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا ندوشن
تاريخ: سه
شنبه
29 فروردين
1396 ساعت: 3:49