خرید بک لینک
تبیان/ یک تفنگ شکاری آورده بودیم توی مقر. کلی برایش نقشه کشیده بودیم. دشت پر از کبک بود. دلمان را صابون زدیم چندتایی شکار کنیم. شهید علی محمودوند تفنگ را که دید زود فهمید توی سرمان چه می گذرد. رو کرد بهمان بلند یک جوری که همه بشنوند گفت: "اگر ببینم کسی با این تفنگ پرنده شکار کرده نسخه اش را می پیچم و می فرستمش دو کوهه. والسلام" می دانستیم تهدیدش جدی است. خوب هم می دانستیم چقدر پرنده ها را دوست دارد. پول دوستانش می گفتند از وقتی علی فرمانده شده اوضاعشان فرق کرده. وقتی می آمد تهران مرخصی، همه اش دنبال کار تفحص بود. صبح زود می رفت لشگر جنس می آورد برای مقر، پتو، برنج، روغن، خرده ریز. همه را پر می کرد توی خانه. وقت رفتن می ریخت توی وانت و می برد منطقه. از جبیب خودش هم پول می گذاشت. با کانال تلگرامی «آخرین خبر» همراه شوید

برچسب: نویسنده: محمد رضا ندوشن تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 8:56

صفحه بندی